تبلیغات
مطالب جالب ، جدید و طنز - مطالب داستان طنز
X
تعرفه تبلیغات

Horizontal Navigation Bar w/Rollover Effect

       خاطره طنز

سر کلاس اندیشه اسلامی نشسته بودم

داشتم با بغل دستیم میخندیدم

استاد گفت شما که نیشت بازه پاشو برو تخته رو پاک کن ببینم

منم گفتم نمیرم استاد !!!

گفت چی ؟! چرا نمیری ؟! میگم پاشو تخته رو پاک کن

منم خیلی جدی بلند شدم گفتم :

دوس ندارم بچه ها قهرمان کلاسشون رو توی این صحنه ببینن !!!

بچه ها زدن زیر خنده ...

بعد اومد تلافی کنه داشتم میرفتم پای تخته گفت :

خوشگل پسر ازین لباسا که تنته مردونه شم هس ؟

منم گفتم.........


بقیه در ادامه مطلب...



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان طنز، 
برچسب ها: مطلب جدید2014، مطلب طنز جدید 2014، داستان طنز جدید،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 تیر 1393 توسط amir

       خاطره طنز
خاطره طنز

چند روز پیش تو تاکسی صندلی عقب نشسته بودم یهخانومه با پسر 5-4 ساله ش
 جلو نشسته بود.یهو پسره رو کرد به مامانش گفت :.. مــامــان ... یادته اونروز خونه ی دایی اینا گوزیــدی؟!
مامانه بیچاره یه دفعه سرخ شد ،گفت : ...مرســـی آقا! ما همین جا پیاده میشیم!
راننده بدبخت هنوز کامل وانستاده بود،زنه درِ ماشینو با عجله باز کرد،
یه موتوری هم اومد زد درِ ماشینو سرویس کرد! رانندهه پیاده شد دودستی زد تو سرش
گفت:خانـوم! گوزیدی که گوزیدی!منم میگــوزم! این آقام میگــوزه ! زدی ریـــــــــدی تو درِ ماشین ...!


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان طنز، 
برچسب ها: مطلب جدید2014، مطلب ضد دختر، مطلب طنز جدید 2014،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 6 تیر 1393 توسط amir
خاطره طنز!!!

اوایل ترم بود.صبح زود بیدار شدم که برم دانشگاه. چون عجله داشتم بجای 5000 تومنی یه پونصدی از کشوم برداشتمو زدم بیرون. سوار تاکسی که شدم دیدم اووووف یکی از دخترای خوشگل کلاس جلو نشسته یه کم که گذشت گفتم بزار کرایه شو حساب کنم نمک گیر شه بلکه یه فرجی شد با صدایی که دو رگه شده بود پونصدی رو دادم به راننده و گفتم: کرایه ی خانم رو هم دادم به راننده و گفتم: کرایه ی خانم رو هم حساب کنید دختره برگشت عقب تا منو دید کلی سلام و احوالپرسی و تعارف که دِ نـَـه دِ اجازه بدین خودم حساب میکنم و این حرفا منم که عمرا این موقعیتو از دست نمیدادمو کوتاه نمی اومدم می گفتم به خدا اگه بزارم تمام این مدتم دستم دراز جلوی راننده همه شم میدیدم نیشِ راننده بازه خلاصه گذاشت حسابی گلوی خودمو پاره کنم، بعدش گفت : چطوره با این پونصدی کرایه ی بقیه رو هم تو حساب کنی؟ یهو انگار فلج شدم.آخه پول دیگه ای نداشتم الکی سرمو کردم تو کیفمو وقت کشی تابلوُ که دیدم خانم خوشگله کرایه ی جفتمونو حساب کرد ولی از خنده داشت میترکید داشت گریه ام می گرفت که اس.ام.اس داد و گفت: پیش میاد عزیزم ناراحت نباش موافقی ناهارو با هم بخوریم؟ حالا من بیچاره شارژ هم نداشتم جواب بدم خلاصه عین اسکلا انقد بهش زل زدم تا نگام کنه تا نگام کرد گفتم : باشه :دی این شد که ما چند ماهه باهم دوستیم ولی یه بار که گوشیشو نگاه کردم دیدم اسمِ منو مستضعف سیو کرده.
منبع هم فیس.

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان طنز، 
برچسب ها: داستان طنز، خاطره دانشگاه، خاطره جدید، خاطره طنز، اولین روز دانشگاه،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 22 خرداد 1393 توسط amir

       داستان جالب
داستان جالب


یك خانم روسی و یك آقای كانادایی با هم ازدواج كردند و زندگی شادی را در تورنتو آغاز كردند .طفلكی
خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند. مشكل وقتی شروع شد كه خانم برای خرید مایحتاج روزانه بیرون رفت. یك روز او برای خرید ران مرغ به مغازه قصابی رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب ...

بقیه در ادامه مطلب...




ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان طنز، 
برچسب ها: داستان جالب، داستان طنز، داستانک، داستان مرد انگلیسی، داستان قصاب،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط amir

                         سلام خدا , مامانت پیش منه!!!!



کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام. بابی پسر خیلی

 شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه

 رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره

 مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه

 به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده..

 

 
نامه شماره یک :

سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که

 یهدوچرخه بهم بدی. دوستدار تو - بابی



بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای

 گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.

 

نامه شماره دو :

سلام خدا

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه

 تولدم یه دوچرخه بهم بده. بابی

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین 

پاره اش کرد.

 

نامه شماره سه :

سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه

 دوچرخهبهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم. بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه

 همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم

 کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از

 شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و

 مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

 

نامه شماره چهار :

سلام خدا

مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

 بابی



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان طنز، 
برچسب ها: خداجون مامانت دست منه، سلام خدا، بابی پسر شیطون، نامه به خدا،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 توسط amir
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : تک گرافیک  

  • ادامه مطلب نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 مرداد 1393 توسط AMIR - SHARIFI نظرات (0) درباره وبلاگ آرشیو مطالب مرداد 1393 تیر 1393 آخرین مطالب fun-street.mihanblog.com قالب اختصاصی طراحی قالب سفارشی رایگان !!! لیست آخرین مطالب آمار سایت بازدیدهای امروز : 22 نفر بازدیدهای دیروز : 33 نفر كل بازدیدها : 476 نفر بازدید این ماه : 135 نفر بازدید ماه قبل : 253 نفر تعداد نویسندگان : 0 عدد كل مطالب : 3 عدد آخرین بازدید : جمعه 3 مرداد 1393 (13:20) آخرین بروز رسانی : جمعه 3 مرداد 1393

    سیستم افزایش آمار هوشمند مجیک
    لینک باکس هوشمند
    >
    (بهترین لینک باکس)